رویایی که به حقیقت پیوست

 

 هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید .


حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .


و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید .

 
حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند .


و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید .


گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند .

زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب می کشد .


و هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .


و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگی تان می رود

سر شاخه های نازکی را که جلوی آفتاب می لرزند نوازش می کند .

همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو
رفته می رسد و ان را در ارامش شب تکان می دهد . 

چون دسته های درو شده گندم شما را در آغوش می گیرد .


و شمارا می کوبد تا عریان شوید .

 
و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید .


و می ساید تا مثل برف سفید شوید .


و می ورزد تا نرم شوید .


آنگاه شما را به آتش مقدس می سپارد


تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند .

 

جـبـرا ن خـلـیـل جـبـرا ن

 

عاشقی چون سحر عطر گل سرخ

 

برای پرواز دو بال باید داشت

با آمدنت بال و پری گرفتم برای پرواز

با هم و به یاری هم به اوج آسمانها

به سوی مطلوب خواهیم رفت .

 

ازدواج من و تو رویایی بود که به حقیقت پیوست

. به زندگی ام ، به دنیای عاشقی ام ، خوش آمدی .

تو همسفرم ، هم قدمم

برای هر نفسم

پر پروازی هستی به سوی اوج ، به سوی کمال

به سوی ....

مطلوب

 

لیلا

/ 43 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم تنها

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی همین تویی تو که شاید دو قطره پنهانی شبی که با تو درافتد غم پشیمانی سرشک تلخی در مرگ من می افشانی تویی همین تو که می آوری به یادمرا [لبخند]

معلم تنها

دلا شب ها نمی نالی به زاری سر راحت به بالین می گذاری تو صاحب درد بودی ناله سر کن خبر از درد بیدردی نداری بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است میاد آندم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی میاد آندم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد به فریادی سکوت جانگزا را بهم زن در دل شب های و هو کن و گر یارای فریادت نمانده است چو مینا گریه پنهان در گلو کن صفای خاطر دل ها ز درد است دل بی درد همچون گور سرد است [لبخند]

معلم تنها

تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین در آسمان سحر به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد نگاه می کردم نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را به روی پنجره افکنده بود از دیوار که بی تو ساز کند قصه خزان با من نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره آه کسی نمی دانست که خون و آتش عشق گل همیشه بهاری است جاودان با من [لبخند]

معلم تنها

ترا گذشته یکروز آسمان با من ؟ چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه همه تلالو رنگین کمان ترنم جان همه ترانه و پرواز و مستی و آواز به ه ر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت که : ای کبوتر وحشی بمان بمان با من ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت شکوفه بود که از شاخه ها رها می شد بنفشه بود که از سنگ ها بیرون میزد سپیده بود که از برج صبح می تابید زلال عطر تو بود [لبخند]

معلم تنها

ته بود خیال تو همزبان با من که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را در آشیانه خاموش من بشارت داد زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق جهان و جان را در بوی گل شناور کرد در آستانه در به روح باران می ماندی ای طراوت محض شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت به خنده گفتی : تنها نبینمت گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من ؟ ستاره ای ناگاه تمام شب را یک لحظه نور باران کرد و در سیاهی سیال آسمان گم شد توخیره ماندی بر این طلوع نافرجام هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت به طعنه گفتم در این غروب رازی هست به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام ستاره ها ننشینند مهربان با من نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی چرا زمین بخیل نمی تواند دید [لبخند]

معلم تنها

سلام لیلای مهربان شبت بخیر خوبی؟ ایشالا سلامت و شاداب باشی[لبخند]

ابن یمین

[هورا]

حامدعبداللهی

مرد حسابی من اشعار ناب مولانا گذاشتم تو بلاگم تو میای رسول نجفیان مینویسی برام مقایسه اینا مثل فاصله بین لیونل مسی با احمد مومن زادست